|
شعر آبرو ریزی شده ی رضا
قاسمی

شمایل سعدی شده ی رضا قاسمی
بیت اول
یه روزی رضا قاسمی
توی شانزده لیزه راه می رفت
ناگهان سعدی شد
بیت دوم
اون وختش یه دونه علی عبدل
اون روی دوش خودش داشت
که می گفت
سعدی یکی کونی شد
بیت سوم
امماکن رضا قاسمی خشمگین شد
اون وخ زود یادش رفت
که سعدی شده
بیت چهارم
سپس اون به جا که بگه
«عاقلان خیلی باز خوب می دونن »
یهو آبروش رفت
گفتش که من سعدی هستم
امماکن همون که تو دروازه دولاب کون کن شده
عکس یه دونه
کونی که خیلی باز صورت اون خوشگلی ام زیاد داره، بعدش اون تازه شم شجاعتش بیش تر
از کون کن اون بوده بوده تا که بوده، چراچونکه عکس اون تمام قد خودش یه دونه کون
می ده، امماکن کون کن اون قد نداره فقط یکی کیر داره که توی کون فرو شده.

روایت دیگه ی این شعر آبر ریزی
شده دوتا بیت آخرش این جوری این خودش می تونه که بتونه که باشه
بیت سوم
تازه اون تو دستش
یکی عکس داشتش که مال
رضا قاسمی هیچی اصلا نبود
بیت چهارم
]چراچون به دوران که سعدی بودش
عکس جایی نبودش گمونم
امماکن شمایل ببود
علی عبدل: کوچولو کرده ی اسم یه کسی هست
که هیچی اون قشنگ عین خودم شعر نمی تونه بتونه که بگه
|